المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
9
مروج الذهب ( فارسى )
آن را محو نميكند . » عدى گفت : « به خدا دلهاى ما كه بوسيلهء آن ترا دشمن داشتهايم در سينههاى ما بجاست 4 5 و شمشيرهاى خود را كه بوسيلهء آن با تو جنگيدهايم بر دوش داريم ، اگر حيله را چهار انگشت سوى ما برانى ما شر را يك قدم بسوى تو ميرانيم ، به خدا قطع گلو و تپش دل براى ما آسانتر از آنست كه بد گوئى على را بشنويم . اى معاويه شمشير را بشمشيردار بده . » معاويه گفت : « اين سخنان حكمت است آن را بنويسيد » و رو به عدى كرد و با او سخن همى گفت ، گوئى كه وى اصلا سخنى نگفته بود . گويند : عمرو بن عثمان بن عفان و اسامة بن زيد آزاد شدهء پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم در بارهء زمينى دعوى بحضور معاويه بردند . عمرو به اسامه گفت : « گويا تو مرا دشمن ميدارى » اسامه گفت : « از وابستگى تو بنسب من شاد نيستم . » آنگاه مروان ابن حكم از جا برخاست و پهلوى عمرو بن عثمان نشست ، حسن نيز برخاست و پهلوى اسامة نشست . سعيد بن عاص نيز برخاست و پهلوى مروان نشست . حسين نيز برخاست و پهلوى حسن نشست . عبد الله بن عامر نيز برخاست و پهلوى سعيد نشست . عبد الله جعفر نيز برخاست و پهلوى حسين نشست . عبد الرحمن بن حكم نيز برخاست و پهلوى ابن عامر نشست . عبد الله بن عباس نيز بر خاست و پهلوى ابن جعفر نشست . و چون معاويه اين را بديد و گفت : « شتاب مكنيد ، من حضور داشتم كه پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم اين زمين را باسامه داد » و هاشميان برخاستند و فيروز بيرون رفتند . امويان بمعاويه گفتند « چرا ما را صلح ندادى ؟ » گفت : « و لم كنيد به خدا هر وقت چشمان آنها را زير خودهاى صفين به ياد ميآورم عقلم آشفته مىشود ، آغاز جنگ پچپچ است و ميانهء آن شكايت است و آخر آن بليه است . و اشعار امرؤ القيس را كه سابقا در همين كتاب ضمن اخبار عمر آوردهايم به تمثيل خواند كه اول آن چنين است : « جنگ در آغاز چون زن جوانيست كه با زينت خود به شخص نادان نزديك مىشود » پس از آن گفت : « آنچه در دلهاست جنگ را پديد ميآورد و حادثهء بزرگ